تبليغاتX
«همین‌طور که هست»



زندگی می‌تواند گاهی آرام، روان، و ساده و بی سر و صدا ادامه پیدا کند؛ 

زندگی می‌تواند مجموعه‌ی قراردادهایی باشد که من و تو می‌نویسم یا حتی گاهی نانوشته امضا می‌کنیم: قوانین نانوشته!

زندگی می‌تواند حرکت مُدامِ کند و تندی باشد میان این قراردادها که گاهی محبت و دوست داشتن و فداکاری، مثلِ یک مداد-محو کُنِ ساده، لبه‌هایِ خشن و تیزش را صاف و Safe می‌کند،

و همین! 

زندگی می‌تواند شیرین باشد و تو به آرامی طعمِ شیرینی‌اش را بچشی، یا گاهی پرهیز کنی و طعمِ ملایم و خاصِ آب-گونه‌ی روزمرگی را پائین بدهی؛

زندگی می‌تواند پر از رضایت باشد و هیچ کم نداشته باشد، یا پر از کم-بودهایی باشد که پیِ آنها گشتن سرگرم کننده‌ترین سرگرمی دنیاست!

زندگی روالِ گفتن و شنیدن‌ها و پذیرفتن‌ها و عقب‌نشینی‌ها و کنار آمدن‌ها می‌تواند باشد؛ 

زندگی می‌تواند سلسله پیش-آمدهایِ زبر باشد و گاهی سخت تنت را زخمی کند و، درد، هی به تو هی بزند، هی تو را غرق کند و تو هی به آن فکر کنی و وقت بگذرانی؛

 زندگی می‌تواند راهِ سختِ نفس‌گیری باشد که یا وسطِ آن می‌نشینی و نفست نمی‌گیرد، یا می‌پیمائی و نفست تنگ می‌شود!

خیلی ساده زندگی همین راهی‌ست که می‌روی

...

ولی کافی‌ست که عاشق باشی، آن وقت 

زندگی

قسمتی از عشق می‌شود،

یک قسمتِ پیچیده‌ی نامفهومِ لج‌درآر که تو روزی هزار بار برایش پشتِ چشم نازک می‌کنی!


همین است که می‌گویم:

برو دنبالِ زندگی‌ات، 

از من می‌شنوی؛ سراغِ عشق نرو!

_____________________________

در ادامه: نگارنده هیچ مسئولیتی به خاطرِ پیامدهایِ شنیدن یا نشنیدنِ شما متوجهِ خود نمی‌داند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط «زابیل»  | 



جرات دیوانگی


انگار که مدتی است که احساس می‌کنم

خاکستری‌تر از دو سه سالِ گذشته‌ام

احساس می‌کنم کمی دیر است

دیگر نمی‌توانم

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند


فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی...

آه...


مردن چقدر حوصله می‌خواهد

بی آنکه روزی یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!


انگار

این سالها که می‌گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می‌کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید

گاهی عجیب‌تر از این

باشم


با این همه تفاوت

احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی

بد نیست

حس می‌کنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خانوادگی‌ام، نیز

از این هوای سربی

خسته است

امضای تازه‌ی من

دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره

پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم 

افتاد

و لا به لای خاطره‌ها گم شد

آنجا که 

یک کودک غریبه با چشمهایِ کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!

ای چشمهایِ مغرور!

این روزها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست‌کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم!

بگذار...

بگذریم!


این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!

قیصر امین‌پور؛ آذرِ 69

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط «زابیل»  |