زندگی میتواند گاهی آرام، روان، و ساده و بی سر و صدا ادامه پیدا کند؛
زندگی میتواند مجموعهی قراردادهایی باشد که من و تو مینویسم یا حتی گاهی نانوشته امضا میکنیم: قوانین نانوشته!
زندگی میتواند حرکت مُدامِ کند و تندی باشد میان این قراردادها که گاهی محبت و دوست داشتن و فداکاری، مثلِ یک مداد-محو کُنِ ساده، لبههایِ خشن و تیزش را صاف و Safe میکند،
و همین!
زندگی میتواند شیرین باشد و تو به آرامی طعمِ شیرینیاش را بچشی، یا گاهی پرهیز کنی و طعمِ ملایم و خاصِ آب-گونهی روزمرگی را پائین بدهی؛
زندگی میتواند پر از رضایت باشد و هیچ کم نداشته باشد، یا پر از کم-بودهایی باشد که پیِ آنها گشتن سرگرم کنندهترین سرگرمی دنیاست!
زندگی روالِ گفتن و شنیدنها و پذیرفتنها و عقبنشینیها و کنار آمدنها میتواند باشد؛
زندگی میتواند سلسله پیش-آمدهایِ زبر باشد و گاهی سخت تنت را زخمی کند و، درد، هی به تو هی بزند، هی تو را غرق کند و تو هی به آن فکر کنی و وقت بگذرانی؛
زندگی میتواند راهِ سختِ نفسگیری باشد که یا وسطِ آن مینشینی و نفست نمیگیرد، یا میپیمائی و نفست تنگ میشود!
خیلی ساده زندگی همین راهیست که میروی
...
ولی کافیست که عاشق باشی، آن وقت
زندگی
قسمتی از عشق میشود،
یک قسمتِ پیچیدهی نامفهومِ لجدرآر که تو روزی هزار بار برایش پشتِ چشم نازک میکنی!
همین است که میگویم:
برو دنبالِ زندگیات،
از من میشنوی؛ سراغِ عشق نرو!